تبليغاتX
ای اشکها بریزید
خانهایمیلآرشیوRss
Search

شیطان به وجودم بیا...!!! 

موضوع: اشک من جمعه بیستم شهریور 1388 18:33

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»!

لبخند زد.

پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»

پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد...!»

 

نوشته شده توسط علی | لینک ثابت |

خوشحالی...! 

موضوع: اشک من جمعه نهم مرداد 1388 21:37

 

 

کسی معنی دل تنگی را درک مي کند

که طعم وابستگي را چشيده باشد! 

پس هيچوقت به کسی وابسته نشو

که سر انجام آن وابستگی دلتنگيست...

 

نوشته شده توسط علی | لینک ثابت |

زندگی... 

موضوع: اشک من یکشنبه چهارم مرداد 1388 23:36

.

   .

         .

                    .

                            .

                                          خیلی خستم...

                                                                     خیلی...

 

نوشته شده توسط علی | لینک ثابت |

امتداد عشق... 

موضوع: اشک من سه شنبه ششم اسفند 1387 21:13

 

 

زندگي عشق است

عشق افسانه نيست...           

آنکه عشق را آفريد ديوانه نيست

عشق آن نيست که کنارش باشي!

عشق آن است که به يادش باشی...

 امیدوارم خاطرات کم رنگ نشن و ما رو یاد تاریخ گذشته بندازن...!

 

نوشته شده توسط علی | لینک ثابت |

بر میگردم...!؟!؟! 

موضوع: اشک من جمعه نوزدهم مهر 1387 17:39

 

            

 الهی ! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان،

بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان.             

الهی بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما بی آب مکن .

الهی ! می بینی و می دانی و برآوردن می توانی .

الهی ! بود و نابود من تورا یکسان                                   از غم مرا به شادی رسان.

 

نوشته شده توسط علی | لینک ثابت |

بهای یک روز... 

موضوع: اشک من پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 15:47

 

 

اکنون کارم سفر است

مسافري تنهايم

که در زیر کوله باري سنگين

پشتم خم شده و استخوانهايم به درد آمده است 

و ميروم

و راه طولاني لحظه ها در پيش رويم تا افق کشيده شده است

و از هر منزلي تا منزل دور دست ديگر ،لحظه اي است.

و اين چنين من بايد صد هزار ،ميليون ها لحظه را طي کنم.

 تا برسم به يک روز. . .  

(دکتر علی شريعتی)

نوشته شده توسط علی | لینک ثابت |

آخرین دل نوشته... 

موضوع: اشک من یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 16:27

               

به علت برگشت دوباره

این متن از صفحه اول برداشته شد...

                                       


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی | لینک ثابت |

اشک ها و لبخندِ من 

موضوع: اشک من چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 12:40

 

مي دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟

چون لبخند رو به هر کسی مي تونی هديه کنی

امااشک رو فقط برای کسي مي ريزی

که نمي خوای از دستش بدی

.  .  .

نوشته شده توسط علی | لینک ثابت |

غرور تو... 

موضوع: اشک من شنبه دوازدهم اسفند 1385 18:25

امروز خیلی دلم گرفت بود  خیلی ...

دوشنبه امتحان دارم ولی اصلاً نمیتونم بخونم...

آخه یه سری مشکل دارم که اول باید اونارو از سر راهم بردارم...

و خیلی زود حتماً حلشون میکنم...

به هر طریقی که بشه، اینارُ  مینویسم برای دلم...

خیلی برام سخته ظاهر سازی کنم ولی مجبورم...

آخه دیگه یه بار و برای همیشه میخوام غرورمُ نگه دارم واسه خودم...

میدونم خیلی خیلی برام سخته ولی حاظرم هر کاری کنم  تا نگهش دارم...

هر کاری...!!!

آخه به زور با تُف چسبوندمش

ولی واقعاً انقدر بهش بی توجهی کردم که تیکه تیکه شده...

یعنی یکی تیکه تیکش کردُ منم به زور جمش کردم... اونم رفت...

منم دیگه دنبالش نرفتم ولی بهش میگم...

 رفتنت را ديدم
رفتنت را
با دلی آکنده از خواستن اَت دیدم

تو به من خنديدي و رفتی
آتش از برق نگاهت
بر دلم ریختی و رفتی

و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطرهء سرد و تهي
با دلي سنگ رها کردي و رفتی

و تو بي آنکه نگاهي بکني
به دل خسته و آزردهء من
پشت به من کردی و رفتی

رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ
محو شدي و رفتی

باورم نيست که ديگر رفتي

اشک من بدرقه راهت باد...

اشک من بدرقه راهت باد...

 حالا میخوام به تو یه اعتراف کنم تا آروم بشمُ برم...

هنوزم دوستت دارم ولی دورا دور ...

امیدوارم بهترین زندگی رو برای خودت بسازی...

و منم برای همیشه با عشق سوخته خودم زندگی میکنم...

خوش باشی...

 

نوشته شده توسط علی | لینک ثابت |

عکس خدا در قلب عاشق... 

موضوع: اشک من دوشنبه هفتم اسفند 1385 14:52

 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست...

خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت:

از قطره‌ تا دريا راهيست‌ طولاني.

راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري.

هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

***

قطره‌ عبور كرد و گذشت.

قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد.

قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.

قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت.

و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

***

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت:

امروز روز توست. روز دريا شدن.

خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند.

قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد.

طعم‌ دريا شدن‌ را.

اما...

***

 روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت:

از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت:

هست.

***

قطره‌ گفت:

پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت:

اينجا بي‌نهايت‌ است.

 ***

آدم‌ عاشق‌ بود.

دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد.

اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.

آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت.

***

قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد

و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد،

خدا گفت:

حالا تو بي‌نهايتي،

چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است...!

 

نوشته شده توسط علی | لینک ثابت |


Copyright 2007 - Designer: Lachrymal Network > Ali Shahabi